ماجرای شام خوردن با دوست دختر…
سپتامبر 2, 2008 at 7:30 ق.ظ | In طنز، سرگرمی و جوک | 18 CommentsTags: فروشنده دارو, مذهبی, ک.ا.ن.د.و.م, پدر, حال کردن, خوشگل, دوست دختر, داروفروش, داروخانه, دختر, دعا
یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: “یه ک.ا.ن.د.و.م میخواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!” فروشنده ک.ان.د.و.م رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: “اگه میشه یه ک.ان.د.و.م دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو میبینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز میکنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!” فروشنده ک.ا.ن.د.و.م دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: “یه دونه ک.ا.ن.د.و.م دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو میبینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من می خواد که یک کارایی بکنم!”
موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع میکنه به دعا کردن: “خداوندا…به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!” چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا میکنه: “خدایا به خاطر لطف و محبتت سپاسگذاریم!” ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده. دوست دخترش متعجبتر از بقیه ازش میپرسه که: “من نمیدونستم که تو این همه مذهبی هستی!” پسره جواب میده: “من هم نمیدونستم که پدرت توی داروخانه کار میکنه!”
18 دیدگاه »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


Very Funny!
Comment با Alireza — سپتامبر 3, 2008 #
very nice. thank you
Comment با سروش — سپتامبر 3, 2008 #
very funny
Comment با bardia — سپتامبر 4, 2008 #
man that is awesome ha ha. Loved it
Comment با ngomos — سپتامبر 4, 2008 #
عیذالقادر خان !
شما با آنچه که به بهانه جوک دراینجا آورده ای – علنا به مادر و بخواهرت توهین کرده ای.
آدم باید حیا و شعور را اقلا یک کمی داشته باشه. یعنی مادر و دخترا از جمله خانواده خودت این قدر کج هستند که تو باید این طور آبرو ریزی کنی؟
Comment با عبدالقادر — سپتامبر 4, 2008 #
Comment با دوشیزه شین — سپتامبر 6, 2008 #
مرسي امير جان خيلي عالي و غيرمنتظره بود.
Comment با ورتيگونه — سپتامبر 30, 2008 #
Ba maze bod valy mage mishe ba 3nafar hamzaman!
Comment با سوهن — اکتبر 11, 2008 #
بابا ایول، خیلی معرکه ای.
))
Comment با شاهین — اکتبر 17, 2008 #
good
Comment با meysam — اکتبر 19, 2008 #
سلام.بد نبود.در کل به نوعی ذهن آدمو باز میکنه.ممنون
Comment با mehdi — دسامبر 26, 2008 #
توپ بود
Comment با mohsen — ژانویه 20, 2009 #
ببین عکس این دوشیزه شین خیلی قشنگه
اها
راجع به داستان
اگه من بودم ترتیب باباهه رو هم میدادم تا سربلند باشم
Comment با جواد — فوریه 3, 2009 #
مسخره بود،بیکار تر و بی شعورتر از تو کسی نیست.بسه بسه……
بابا قیامتی هم هست،چرا خدا رو فراموش کردید………
پس غیرت ایرانیت کجا رفته،آدمایی رو که جونشونو دادن تا ناموس تو حفظ شه فراموش کردی…….بهتر نی دیگه آدم شی بی غیرت؟؟
Comment با darya — فوریه 4, 2009 #
مرممرسی پسر
Comment با بابک تهران — فوریه 18, 2009 #
khkkhob bod age to tonesty chand ta dastan ham bezar
Comment با pedram — فوریه 19, 2009 #
درست مثل فيلماي غربي!!
Comment با فرنگيس — مارس 6, 2009 #
خيلي خشي پسرم
Comment با Mahdi — جولای 18, 2009 #