ماجرای همبرگر، چیپس و نوشابه!

نوامبر 18, 2008 at 8:34 ب.ظ | In طنز، سرگرمی و جوک | 13 Comments
Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

پیرمرد یک همبرگر، یک چیپس و یک نوشابه سفارش داد… همبرگر رو به‌آرومی از توی پلاستیک در آورد و اون رو با دقت خیلی زیاد به دو قسمت تقسیم کرد… یک نیمه‌اش رو برای خودش برداشت و نیمه ی دیگه رو جلوی زنش گذاشت… بعد از اون، پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس‌ها رو دونه دونه شمرد و اون‌ها رو دقیقآ به دو قسمت تقسیم کرد و نصفی از اون‌ها رو جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگه رو جلوی خودش…

Hamburger_Fries

پیرمرد یک جرعه از نوشابه‌ای که سفارش داده بودن رو خورد… پیرزن هم همین کار رو کرد و فقط یک جرعه از نوشابه رو خورد و بعدش اون رو دقیقآ وسط میز قرار داد… پیرمرد چند گاز کوچک به نصفه‌ی همبرگر خودش زد… بقیه‌ی افرادی که توی رستوران بودن فقط داشتن اون‌ها رو نگاه می‌کردن و به راحتی می‌شد پچ پچ‌هاشون رو در مورد پیرمرد و پیرزن شنید: “این زوج پیر و فقیر رو نگاه کن…طفلکی‌ها پول ندارن واسه خودشون دو تا همبرگر بخرن…”

Soda

پیرمرد شروع کرد به خوردن چیپس‌ها… در همین حال بود که یک مرد جوان که دلش به رحم اومده بود، به میز اون‌ها اومد و خیلی مودبانه پیشنهاد داد که یه همبرگر دیگه واسشون بخره… پیرمرد جواب داد: “نه… ممنون… ما عادت داریم که همیشه همه چیز رو با هم شریک بشیم…”

بعد از 10 دقیقه‌، افرادی که پشت میز‌های کناری نشسته بودن متوجه شدن که پیرزن هنوز لب به غذا نزده… پیرزن فقط نشسته بود و غذا خوردن شوهرش رو تماشا می کرد و فقط هر از وقتی جاش رو با شوهرش توی نوشابه خوردن عوض می‌کرد… در همین حال بود که دوباره مرد جوان به میز آن‌ها آمد و دوباره پیشنهاد داد که واسشون یه همبرگر دیگه بخره… این بار پیرزن جواب داد: “نه، خیلی ممنون… ما عادت داریم که همه‌ی چیز‌ها رو با هم شریک بشیم…”

چند دقیقه بعد، پیرمرد همبرگرش رو کامل خورده بود و مشغول تمیز کردن دست و دهنش با دستمال بود که دوباره مرد جوان به میز آن‌ها آمد و به طرف پیرزن -که هنوز لب به غذا نزده بود- رفت و گفت: “می‌تونم بپرسم منتظر چی هستید؟”

پیرزن به صورت مرد جوان خیره شد و گفت: “دندان!”

منبع به زبان انگلیسی

لینک در بالاترین

لینک در دنباله

13 دیدگاه »

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

  1. جالب بود . لذت بردم از داستان ولی فقط داستان بود . می دونی که از نظر فک و دندان زن و مرد با هم تفاوت بسیار دارند و دیگر اینکه هیچ کس حتی زنو شوهر حاضر نمی شود از یک جفت دنداناشتراکی استفاده کند . اگر بخواهیم از جزئیات مهم داستان بگذریم و فقط به نکته اخلاقی آن توجه کنیم جالب بود.

    The Sunset Dreamer: فرمايش شما کاملآ صحیح است!

  2. الهی! چه باحال بودن…
    من یه داستان کوتاه نوشتم. لطف میکنی بیای بخونیش؟

    The Sunset Dreamer: خوندم…جالب فضاسازی کرده بودی که باعث می‌شد خواننده جذب نوشته بشه و تا آخرش رو بخونه.

  3. سلام جالب بود دوست عزیز . مطلبتونو تو قسمت طنز کوتاه و خواندنی به نقل از سایتتون گذاشتم چون از مطلبتون خیلی خوشم اومد سایتتونم لینک کردم اگر مطالب کوتاه و خواندنی براتون جالب بود خوشحال میشم شما هم منو لینک کنید تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم موفق باشید . بازم از این مطالب تو سایتتون بزارین .

    The Sunset Dreamer: مرسی از توجه‌ات.

  4. آفرین… اشک یه آدم مرده رو در آوردی…

  5. [...] ماجرای همبرگر، چیپس و نوشابه! « پرت و پلاهای یک مخ آزاد » لینک به منبع [...]

  6. واقعا داستان جالبی بودش خیلی کوتاه ولی پر مفاهیم انسانی در حال حاضر از زندگی انسانها حذف شده است . مثل میشه عالی بودش دوست من .

  7. آخهی دلم واسش سوخت :( ((((((

  8. خیلی قشنگ بود

  9. با اجازه لينك مي‌دهم.

    The Sunset Dreamer: خواهش می‌کنم، صاحب اختیاری دوست خوب.

  10. داستان قشنگی‌ بود، مطالب قشنگی تو سایتتون دارین، از حالا بیشتر بهتون سر میزنم

  11. جواب آقای فرزاد حسنی
    تا انجایی که من اطلاع دارم در میدان سید اسماییل دندان های مصنوعی را اول پرو میکنند و بعد میخرند ل
    طفا سری به آنجا بزنید و از صحت آن ما را هم مطلع کنید

  12. کاکو؛
    یه دعوتنامه بالاترین هم برای ما میفرستی؟؟؟
    خیلی موخوامت.
    زودتر برام بفرست که خیلی لنگم.
    بای

    The Sunset Dreamer: فرستادم.

  13. خيلي با حال بود
    من تازه آومدم و اميدوارم دوباره هم بتونم بيام


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.