فکر میکنی با کدوم یکی میخوام ازدواج کنم؟
سپتامبر 26, 2008 at 6:18 ب.ظ | In طنز، سرگرمی و جوک | 1 CommentTags: ازدواج, دختر, خوشگل, دختر خوشگل, عاشق, پسر, مامان, بچه ننه, خوش هیکل, طنز، سرگرمی و جوک, طنز, سرگرمی
یه روز یه پسر جوان میره پیش مامانش و با خوشحالی میگه که:
“مامان! من عاشق شدم و میخوام ازدواج کنم!” و ادامه میده:
“من سه تا دختر رو میارم اینجا، تو حدس بزن که من با کدوم یکی از اونها میخوام ازدواج کنم، باشه؟!”
مامانه جواب میده: “باشه عزیزم!”
روز بعد پسره سه تا دختر خوشگل و خوش هیکل رو دعوت میکنه خونشون و شروع میکنن به صحبت کردن…
بعد از چند دقیقه پسره به مامانش میگه:
“خب مامان جون! حدس بزن من با کدوم یکی میخوام ازدواج کنم؟”
مامانه خیلی تند و سریع جواب میده: “اون سمت راستیه!”
پسره میگه: “ایول مامان! درست گفتی! از کجا فهمیدی؟!”
مامانه میگه: “چون ازش خوشم نمیاد…!”
س.ک.س پولی و س.ک.س مجانی…
سپتامبر 24, 2008 at 12:02 ق.ظ | In زندگی روزمرهی من و تو | 33 CommentsTags: مجانی, هزینه, پولی, ازدواج
The big difference between s3x for money and s3x for free is that s3x for money usually costs a lot less.
(Brendan Behan)
تفاوت بین س.ک.س پولی و س.ک.س مجانی در اینه که س.ک.س پولی معمولآ خیلی کم هزینهتره…!
(برندن بیهان)
به یک شوهر با ویژگیهای زیر نیازمندیم…
سپتامبر 8, 2008 at 12:44 ب.ظ | In طنز، سرگرمی و جوک | 7 CommentsTags: s3x, پیرمرد, پیرزن, پا, آگهی, آگهی ازدواج, ازدواج, بیوه, تخت خواب, دست, زن, زنگ, زنگ در, شوهر, عروسی
یه روز یه پیرزن بیوهی 70 ساله تصمیم میگیره که دوباره ازدواج کنه، واسه همین یه آگهی ازدواج میزنه توی روزنامه و توش مینویسه که: “به یک شوهر با ویژگیهای زیر نیازمندیم: هم سن و سال خودم باشه، کتکم نزنه، زیاد دور و برِ من چرخ نزنه، و این که بتونه توی س.ک.س من رو ارضا کنه!”
همیشه ک.ا.ن.دومهاتون رو توی ماشین بذارید…
سپتامبر 4, 2008 at 11:39 ق.ظ | In طنز، سرگرمی و جوک | 10 CommentsTags: قرار, ماشین, ک.ا.ن.د.و.م, آزمایش, آزمایش الهی, ازدواج, حال کردن, خواهر, خانه, خانواده, دوست دختر, دختر
من خوشحال بودم، من و دوست دخترم بیشتر از یک سال بود که با هم دوست بودیم و تصمیم گرفته بودیم که با هم ازدواج کنیم… پدر و مادرهامون در همهی زمینهها کمکمون میکردند، دوستام تشویقم میکردند…خلاصه این که همه چی مثه یه خواب میموند واسم…! فقط یه چیز بود که مقدار زیادی منو اذیت میکرد، و اون خواهر کوچکتر دوست دخترم بود! خواهر زن آیندهی من 20 سالش بود و همیشه دامن و بلوز چاک دار و کوتاه میپوشید، اون معمولآ وقتی کنار من بود طوری خم میشد که من میتونستم به راحتی لباس زیرش رو هم ببینم! به نظر میومد که این کار رو از روی عمد انجام میده، چون در کنار افراد دیگه این کار رو نمیکرد!
خلاصه یه روز خواهر کوچکیه به من زنگ زد و گفت که بیا خونه تا دعوتنامههای عروسی رو با هم چک کنیم، وقتی که من رسیدم، اون تنها بود! آروم شروع کرد به حرف زدن با من: “تو میخوای به زودی ازدواج کنی و من خواستههایی از تو دارم که واقعآ نمیتونم ازشون بگذرم! میخوام قبل از اینکه ازدواج کنی باهات حال کنم!” من کاملآ توی شوک بودم و نمیدونستم چی باید بگم… خلاصه خواهر کوچیکه رفت طرف پلهها و رو کرد به من و گفت: “من دارم میرم طبقهی بالا توی اتاق خواب، اگه میخوای همراه من بیا طبقهی بالا و با من حال کن!”
من حیرت زده شده بودم، در همین حال بود که خواهر کوچیکه از پلهها رفت طبقهی بالا… وقتی رسید بالای پلهها، شلوارش رو در آورد و پرت کرد توی بغل من! من برای چند دقیقه مات و مبهوت موندم، اما بدون هیچ شک و تردیدی مستقیم رفتم به سمت در خروجی، در رو باز کردم و از خونه رفتم بیرون. همینطور که داشتم به طرف ماشین حرکت میکردم، یه دفعه پدر زن آیندهام رو دیدم که بیرون وایساده در حالی که اشک توی چشماش جمع شده، من رو بغل کرد و گفت: “پسرم! این یه آزمایش بود، ما خیلی خوشحالیم که تو از این آزمایش سربلند بیرون اومدی، ما کسی بهتر از تو رو برای دخترمون نمیتونستیم پیدا کنیم، به خانوادهی ما خوش آمدی…”
نتیجهی اخلاقی داستان: “همیشه ک.ان.د.و.مهاتون رو توی ماشین بذارید!”
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


